X
تبلیغات
بارمان جیگر ناز عسل

بارمان جیگر ناز عسل

سرکوب مغزها

خواب خواب خواب میدیدم

دیشب خواب دیدماونم چه خوابی

جریان از این قرار بود که من شده بودم یه بچه پولدار واقعی و تو یه مجتمع مسکونی بسیار شیک که شامل چند تابلوک و فضای بین بلوکها فضای بسیار زیبایی که کم از بهشت برین نداشت اونم طبقه سوم بلوک بی خونه خریده بودم وداشتم میرفتم خونه که..........

رسیدم جلو آسانسور و یه خانوم خوشگل دیگه هم اومد و از اونجایی که من بسیار فوکنج میباشم متوجه شدم یه کلید دیگه رو فشرد و اصلا به روی خودم نیاوردم آخه با کلاسیه دیگه خلاصه سوار شدیمو با اینکه من طبقه سه رو انتخاب کرده بودم آسانسور با سرعت طبقه رو رد کرد و رفت طبقه پنج و همسایه عزیزم پیاده شد و منم بازم به دلیل فوکنجیم هی این دکمه ها رو نگاه کردمو دیدم نوشه به بلوک مثلا سی یا دی منم گزینه سی رو زدمو یه دفعه مسیر آسانسور عوض شدو از بلوک بی اومد بیرونو تبدیل شد به یه تله کابین به به به چه مناظری یه عده تو استخر بودن از اون در هماش یه عده شهر بازی بون یه عده کنار آبشار زیر درخت لم داده بودن ووو..وو

خلاصه ما هم جو گرفته بودو لمه داده بادم تو آسانسور و تماشا میکردم که جلو بلوک سی رسیدمو آسانسور وایساد

 

مثل اینکه خراب شده بود ما پیاده شدیمو یه آقایی با سرعت اومد برای حل مشکل و هی معضرت خواهی میکرد و میگفت به مدیر نگین الان درستش میکنم منم گفتم نه بابا مشکلی نیست میرم یه قدمی بزنم و به مدیرم خیالت راحت نمیگم و رفتم دنبال دفتر و اسم مدیر گشتن که هر چه زودتر بهش بگم

 

عجب نامردیمممممممممم منننننننن بیداری اینجور نیستما

 

خلاصه همون جا یه خانوم با کلاسی دیگه مثل خودمو دیدم براش موضوع رو گفتم گفت که چرا از گزینه همینه استفاده نمیکنه خیلی خوبه گفتم هان

 

گفت میتونی طبقه و واحدتو با اسم خودت سیو کنی مثلا همینه 1، 2،3و..........  و آسانسورم موظفه اگه گزینه ای هم داشته باشه اول بیاد سراغ تو و تو رو بدون توقف به واحدت برسونه بعد بقیه گزینه ها رو بره اونجا بود که دوزاریم افتاد اون خانوم خوشگله از این گزینه ها رو زده بود

 

ولی خداییش آسانسور سازان محترم اگه خواستین این تکنولوژیهای جدیدو وارد بازار کنین به اسم من ثبت کنینا

 

میدونید من بسیار بچه با استعدادی بودم ولی خوب شناسایی که نشدم هیچی سرکوبم شدم الان همه اون نبوغ به صورت خواب میزنه بیرون و فوران میکنه

 

بنابراین منتظر خواهای تکنولوژیک بعدی باشید از کجا معلوم یه وقت دیدن فرمول ب  م   ب ، نه ولی ولش کن عادت ندارم پا تو کفش کسی کنم اصلا کار خوبی نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 16:3  توسط مامان  | 

دوستامو گم کردم

سارا خانم کجایی یه خبری آدرسی بزار برام

دیدم برای مهدیه مامان مخملی کامنت گذاشته بودی یه ورایی دیدیشون تو رو خدا به ما هم بگید کجایین ؟

واقعا نمیدونم حوریه جون خداحافظی کرده کجا رفته ؟

ویا آزاده خانوم ساینا چرا خبری ازشون نیست؟

وقتی دیر میای همینه دیگه از غافله عقب میمونی گریهههههههههههههههههههههههههه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 11:53  توسط مامان  | 

دوستی،عشق،عادت،شراکت؟

اول از همه بهترین دوستم

دوم بزرگترین عشقم

سوم منصفترین شریکم

چهارم به تو عادت کردم

  حامد عزیزم سالروز نه سال زندگی عاشقانه ودوستی وشراکتمان مبارک

برایت دنیایی به زیبایی هر آنچه زیبایش میدانی آرزو میکنم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 13:16  توسط مامان  | 

تهاجم با بشقابی بزرگ

بله دوستان جاتون خالی ما دیشب رفتیم یکی از همین جشنهای اعیاد که حقیقتا با خرج کردن پول گزاف و زحمت زیادی که دوستان روابط عمومی کشیده بودند  خدایی دستشونم درد نکـــــــــــتنه خوب بود

ودعوت شده بود از بهترین و مشهورترین مجری صحنه و مجری کودک و خواننده داخلی کشور 

ولی متاسفانه به دلیل زندگیهای خاصی که ما داریم و شهرک مسکونی وآزادیهای خاص خودش وقتی این بنده خداهای مشهور میومدن رو سن من خودم حالا جانماز بقیه رو آب نکشم میموندم این کیه من که ندیدمش تو کدوم برنامه کی بعدشم یه کم پیش خودم شاکی شدم بابا الکی میگن کجاش مشهوره که آقای شوشو به یادمون انداخت یه دو سالی هست که بعد از ماریچی شبکه تلویزیونیمون رو آی لاو یو اسمشو نیار مونده خوب معلومه کسی رو نمیشناسم و وقتی یه کم دور و برمو دیدم فهمیدم تقریبا تعداد زیادی به درد من دچارن دارن هاج و واج سن رو میبینن که خدا رو شکر دو زاری آقای مجری هم افتاد و یه تیکه سالوادوری اومد و همه از خواب بیدار شدن و جیغ و سوت و هورا

آخ اگه خوان میگلو میاوردن چی میشد و یا همون کاستادیو خله رو 

دیدید بشقاب چه کرد     


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 10:10  توسط مامان  | 

ماساژ ترکی

سلام دوستای خوبم الان که دارم مینویسم یه جورایی نفس نمیتونم بکشم

واقعا نمیدونم این تایلندیها تو کشور ما چیکار میکنن وقتی دو تا پسرای من به این خوبی میتونن کارای اونا رو انجام بدن بعد میگن چرا فرار مغزها چرااااااااااااااااا خوب حواستون نیست دیگه استعدادها رو نادیده میگیرین

چند روزیا از دفتر خسته کوفته برگشته بودم رو کاناپه دراز کشیدم پسرا سریع خودشونو رسوندن بازی گفتم خستمه بارمان زود پیشنهاد داد ماساژت بدم حالت خوب بشه ما هم خوشحال باشهههههههههههه

که برسام از راه رسید نه منم کمک کنم  دیدم موقعیت خوبیه گفتم خوب دو تایی دعوا نکنین که ناگهان دوتایی آنچنان پریدن رو کمرم که نفسم بند اومد و بعد از اونم بادرد سینه نفس کشیدم تا به امروز که هر روز دردش بیشتر میشه فهمیدم ممکنه دنده های سینم شکسته باشه 

بله دیگه گفتم بچم بزرگ میشه عصای دستم میشههههههههههههههههههههه


+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 12:0  توسط مامان  | 

خبر خبر

سلام

یه عالمه عکس داریم http://barman-barsam.niniweblog.com/  اینجا برین ببینین تا ما برگردیم

بارمان جیگر برسام عسلم بسرچین به مقصد میرسین


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:40  توسط مامان  | 

به قول شیرازیها بوا چرا مروه بد میزنین

به خدا من حامله نیستم و نمیخوامم اصلا باشم چرا ؟ به خاطر آقای -------------

همه رو که نباید بگم بقیه رو خودتون فکر کنید

از روزگارمان پرسیدید میگذرد خدا رو شکر فقط آن چنان پر مشغله که لب تابمان را از موقع خونه تکونی قبل از عید که پشت کاناپه از دست ووروجکها قایم کردم تازه بیرون آمده و ان هم به همت اقای همسر که لب تابشان ذیار باقی را وداع گفته است البته وداع وداع هم که نه تو کما هستش

تازه کجاشو دیدین پر مشغله تر هم میشود چند وقتی ها همسایه مهربانمان یه ماشین گرون پرون خریده بود و اصلا ما ندیدیم سوارش بشن اخه خانومه که رانندگی نمیکنه آقاهه هم که همش سر کار بود ما هم جلو ابراز موجودیتمان را نمیتوانیم به هیچ وجه بگیریم شاکی شدیم که چرا اصلا این ماشینو خریدین این چه کاریه خانوم خونه گفتن دست رو دلم نزار به خاطر پسرم چون ناراحت بود چون بابای دوستاش ماشین گرون دارن و اون دوست داشت ما هم داشته باشیم گفتم نه بابا این حرفا چیه بچه بگه اصلا چرا بچه رو اینطوری بار بیاری که بگه من پسرامو همچین تربیت کنم که ..............

خلاصه رفتیم عروسی و اومدیم  صبح بچه ها رو میخوام ببرم مهد برسام : من سوار دویسشیش نمیشم باید پرادو بخریم دیدی عمو پرادو داشت خوب ما هم بعد میخریم حالا بیا بریم برسام: نه پس با چارصدو پنچ بریم

ای خدا این بچه هم فهمیده مدل ماشین من 86 مال باباش 90

عصرش بارمان بسیار شاکی اومد : مامان چرا گوشیت اینجوریه از اینوری اصلا نمیره خوب برو یه گوشی پی ام سی داره مثل عمو جهان بخر خیلی خوبه

واینجا بود که فهمیدم برای تربیت دیگه دیر شده و کاری نمیشه کرد اصلا انگار اینا تربیت شده به دنیا اومدن

خوب خدا رو شکر کار و بار هم خوب میگذرد روزانه هزارتا ناسزا  میشنویم و یه عالمه درد دل و تنها کاری که میتونم بکنم اینکه باهاشون هم دردی کنم و دوتا ناسزا هم من بزارم روش تا طرف بفهمه که من کاره ای نیستم و این پول تو جیب کس دیگه ای میره  تا اعتمادشون جلب بشه به من و بعد یه پول قلمبه ازشون بگیرم و برن

خداییش فوت و فن کاسبی هم خوب اومده دستمون



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:17  توسط مامان  | 

يك مامان خوب ولي درب و داغون

دلمان تنگ ميشود به فكر فرو ميرويم چشمهايمان پر از اشك ميشود  گهگاهي قند در دلمان آب ميشود ريزه لبخندي ميزنيم ( بارمان : به  چي خنديدي) ولي چند ثانيه بيشتر نميشود كه


يا اقاي بارمان گشنشه ويا آقاي برسام به خودش ميپيچه كه جيش داره و يا صداي جيغهاي هر دوشون منو سه متر از جام ميپرونه و از سفر چند ثانيه اي چنان به روي مبل فرود ميام كه اشك چشمام خشك ميشه وبابا عشق چيه دل تنگي چيه برنامه ريزي چيه سفر كجا بود بدهكاري كدومه به كي كجا سرمايه گذاري كجا بود ناهار بچه ها مهمتره  تازه حمومشونم بايد بدم و و و و

خوب خدا رو شكر ثمرم مرد و خيال عالم و آدمو راحت كرد كاش اين لورينا هم ارنستو رو انتخاب ميكرد و خيال من يكي رو راحت ميكرد به خدا يكي از كابوسام شده نكنه آلونسو رو انتخاب كنه


خوب از اينا كه خبر داشتين و همه تكراري بود ولي خبر داغ اينكه من 5 كيلو اضافه وزن پيدا كردم دارم از ناراحتي ميميرم --- بارمان پسرمان هم به معناي واقعي مرد شده و وقتي من ميخوام يه ديقه برم بيرون ميگه من ميمونم خونه تو برو بيا و منم به سرعت ميرم كارامو انجام ميدمو ميام به خدا خيلي خوبه البته يه وقتايي هم گير دوستان تو كوچه خيابون ميوفتم اونقدر حرف ميزنيم كه ديرم ميشه و با ترس و لرز ميام نكنه ناراحت شده باشه ولي نه با خيال راحت به كاراش ميرسه اين اخلاقش به من رفته كه دوست داره اوقاتي روتو خونه تنهاي تنها باشه و هر كاري دلش ميخواد بكنه


سال نودو يك  سال خيلي خوبي ميشه از كجا ميگم از اينجا كه قراره يه عالمه اتفاقهاي خوب توش بيفته اوليش كه دوستيم مهسا جون مياد بريم سفر دوميش عروسيه داداش بزرگمه فروردين و بعدشم عروسيه برادر شوهر و داداش كوچيكترم ومنم با اين اوصاف قراره با يك قيافه و هيكل گردالي و نقلي و با مزه حاضر شم آدم كه نبايد هميشه لاغر باشه تو عروسيا ،تنوع هم لازمه مگه نههههههههههه



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 9:44  توسط مامان  | 

عاشوراهایتان پر مادر بزرگ باد


اگه بیست سال پیش ازم میپرسیدند عاشورا چیست میگفتم به روز خیلی خوب که همه فامیل خونه مادر یزرگم جمع میشدیم و ناهار میخوردیم و به عالمه خوش میگذشت ولی اگه امروز ازم بپرسن میگم یه روز خیلی بد چون دیگه امسال مادر بزرگم نیست و کسی دیگه نمیره خونشون  و من دلم هرازتا گرفنه برای از دست دادن یه روز خیلی خوب و یه مادر بزرگ خوبتر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 13:1  توسط مامان  | 

گاه گاهی نطقمان کور میشود به خوبی خودتان ببخشید

سلام نمیدونم چی بگم و از کجا فقط میدانم در حد تیم ملی گرفتاریم 

بعد از دانشجو شدن آقای همسر به دنبال راهکارهایی بودیم برای کم کردن گرفتاریها

---ماشینمان را فروختیم و تبدیلش کردیم به دو عدد ماشین که در ایام نبود آقای همسر بی ماشین نمانیم که کار ساز نبود چون سر و کله زدن سه روز کامل با سیل عظیم مشتریان ( اصلا جدی نگیرید )و هم زمان دو تا نی نی شیطون سخت بود

----- پس دنبال یه کارمند خوب گشتیم و خدا رو شکر پیدا شد و خیلی هم سریع راه افتاد و وضعیت ما خیلی بهتر شد چون اون سه روزو فقط جهت کارهای اضطراری میرفتم دفتر

------ولی حالا نوبت رسید به هزینه های سر سام آور اقامت چند روزه همسر مهربان در کیش که باعث شد یه سوییت اجاره کنن و یه اسباب کشی کوچولو به کیش داشته باشیم

------ و بدترین خاطره این ایامم که البته به خیر گذشت برخورد ما به یه صحنه تصادف در برگشتمان از کیش بود 

وقتی ملق زدنهای اون ماشینو روبرومون دیدم تقریبا همه مطمعن شدیم که کسی از اونجا سالم بیرون نمیاد ولی همین جا بود دیدم که یه خانوم پرید بیرون و یه دختر کوچولو رو کشید بیرون من تا دخترو دیدم دیگه صبر نکردمو دوییدم پیشش بابا مامانش تو شک بودن و اصلا حواسشون نبود و جیغ و داد میکردن منم دیدم از انگشهای دختره داره خون میاد اونو گرفتم تا از ماشین دورش کنم و براش میگفتم که اصلا چیزی نشده و زود خوب میشه که دستاش شل شد و افتاد رو زمین به دست و پا زدن یک لحظه قلبم وایساد و نفسم دیگه بالا نیومد تا یه آقایی  رسید و آب به صورتش پاشید چشماشو باز کرد و نفس من برگشت دیگه صبر نکردیمو اونو با مامانش که زخمی بود با ماشینمون بردیم بیمارستان و تو راهم یه عالمه باهاش حرف زدم که اسمش چیه خونشون کجاست و کی تولدشه اتاقش چه رنگیه تا خوابش نبره و مطمعن بشم سرش ضربه نخورده باشه همه جواب میداد و بعد میگفت خوابم میاد خاله یعنی اینقد حرف نزن و چشماش میرفت و من دوباره یه سوال هیجان انگیز دیگه راستی آیناز کی تولدته کیکت چه مدلیه 

و تا تو بیمارستان همه چکها انجام نشد و خیالم راحت بشه نیومدیم خونه که خدا رو شکر همه جراحات سطحی و دلیل قشهای آینازم از وحشتش بود

ولی تا رسیدیم خونه بارمان تب شدیدی کرد و تا صبح سوخت خیلی بچم ترسیده بود روزی چند بار در موردشون میگه و با تمتم ماشیناش صحنه تصادفو نشون داده و اینکه از کجای کی و به چه مقدار خون میومد

و اینکه این چند روز آینده رو میخوایم خونه باشیم البته دو گروه مهمان خواهیم داشت و یه تغییر دکوراسیون زمستانی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 14:33  توسط مامان  |