تبليغاتX
بارمان جیگر ناز عسل

بارمان جیگر ناز عسل

خبر خبر

سلام

یه عالمه عکس داریم http://barman-barsam.niniweblog.com/  اینجا برین ببینین تا ما برگردیم

بارمان جیگر برسام عسلم بسرچین به مقصد میرسین


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:40  توسط مامان  | 

به قول شیرازیها بوا چرا مروه بد میزنین

به خدا من حامله نیستم و نمیخوامم اصلا باشم چرا ؟ به خاطر آقای -------------

همه رو که نباید بگم بقیه رو خودتون فکر کنید

از روزگارمان پرسیدید میگذرد خدا رو شکر فقط آن چنان پر مشغله که لب تابمان را از موقع خونه تکونی قبل از عید که پشت کاناپه از دست ووروجکها قایم کردم تازه بیرون آمده و ان هم به همت اقای همسر که لب تابشان ذیار باقی را وداع گفته است البته وداع وداع هم که نه تو کما هستش

تازه کجاشو دیدین پر مشغله تر هم میشود چند وقتی ها همسایه مهربانمان یه ماشین گرون پرون خریده بود و اصلا ما ندیدیم سوارش بشن اخه خانومه که رانندگی نمیکنه آقاهه هم که همش سر کار بود ما هم جلو ابراز موجودیتمان را نمیتوانیم به هیچ وجه بگیریم شاکی شدیم که چرا اصلا این ماشینو خریدین این چه کاریه خانوم خونه گفتن دست رو دلم نزار به خاطر پسرم چون ناراحت بود چون بابای دوستاش ماشین گرون دارن و اون دوست داشت ما هم داشته باشیم گفتم نه بابا این حرفا چیه بچه بگه اصلا چرا بچه رو اینطوری بار بیاری که بگه من پسرامو همچین تربیت کنم که ..............

خلاصه رفتیم عروسی و اومدیم  صبح بچه ها رو میخوام ببرم مهد برسام : من سوار دویسشیش نمیشم باید پرادو بخریم دیدی عمو پرادو داشت خوب ما هم بعد میخریم حالا بیا بریم برسام: نه پس با چارصدو پنچ بریم

ای خدا این بچه هم فهمیده مدل ماشین من 86 مال باباش 90

عصرش بارمان بسیار شاکی اومد : مامان چرا گوشیت اینجوریه از اینوری اصلا نمیره خوب برو یه گوشی پی ام سی داره مثل عمو جهان بخر خیلی خوبه

واینجا بود که فهمیدم برای تربیت دیگه دیر شده و کاری نمیشه کرد اصلا انگار اینا تربیت شده به دنیا اومدن

خوب خدا رو شکر کار و بار هم خوب میگذرد روزانه هزارتا ناسزا  میشنویم و یه عالمه درد دل و تنها کاری که میتونم بکنم اینکه باهاشون هم دردی کنم و دوتا ناسزا هم من بزارم روش تا طرف بفهمه که من کاره ای نیستم و این پول تو جیب کس دیگه ای میره  تا اعتمادشون جلب بشه به من و بعد یه پول قلمبه ازشون بگیرم و برن

خداییش فوت و فن کاسبی هم خوب اومده دستمون



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:17  توسط مامان  | 

يك مامان خوب ولي درب و داغون

دلمان تنگ ميشود به فكر فرو ميرويم چشمهايمان پر از اشك ميشود  گهگاهي قند در دلمان آب ميشود ريزه لبخندي ميزنيم ( بارمان : به  چي خنديدي) ولي چند ثانيه بيشتر نميشود كه


يا اقاي بارمان گشنشه ويا آقاي برسام به خودش ميپيچه كه جيش داره و يا صداي جيغهاي هر دوشون منو سه متر از جام ميپرونه و از سفر چند ثانيه اي چنان به روي مبل فرود ميام كه اشك چشمام خشك ميشه وبابا عشق چيه دل تنگي چيه برنامه ريزي چيه سفر كجا بود بدهكاري كدومه به كي كجا سرمايه گذاري كجا بود ناهار بچه ها مهمتره  تازه حمومشونم بايد بدم و و و و

خوب خدا رو شكر ثمرم مرد و خيال عالم و آدمو راحت كرد كاش اين لورينا هم ارنستو رو انتخاب ميكرد و خيال من يكي رو راحت ميكرد به خدا يكي از كابوسام شده نكنه آلونسو رو انتخاب كنه


خوب از اينا كه خبر داشتين و همه تكراري بود ولي خبر داغ اينكه من 5 كيلو اضافه وزن پيدا كردم دارم از ناراحتي ميميرم --- بارمان پسرمان هم به معناي واقعي مرد شده و وقتي من ميخوام يه ديقه برم بيرون ميگه من ميمونم خونه تو برو بيا و منم به سرعت ميرم كارامو انجام ميدمو ميام به خدا خيلي خوبه البته يه وقتايي هم گير دوستان تو كوچه خيابون ميوفتم اونقدر حرف ميزنيم كه ديرم ميشه و با ترس و لرز ميام نكنه ناراحت شده باشه ولي نه با خيال راحت به كاراش ميرسه اين اخلاقش به من رفته كه دوست داره اوقاتي روتو خونه تنهاي تنها باشه و هر كاري دلش ميخواد بكنه


سال نودو يك  سال خيلي خوبي ميشه از كجا ميگم از اينجا كه قراره يه عالمه اتفاقهاي خوب توش بيفته اوليش كه دوستيم مهسا جون مياد بريم سفر دوميش عروسيه داداش بزرگمه فروردين و بعدشم عروسيه برادر شوهر و داداش كوچيكترم ومنم با اين اوصاف قراره با يك قيافه و هيكل گردالي و نقلي و با مزه حاضر شم آدم كه نبايد هميشه لاغر باشه تو عروسيا ،تنوع هم لازمه مگه نههههههههههه



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 9:44  توسط مامان  | 

عاشوراهایتان پر مادر بزرگ باد


اگه بیست سال پیش ازم میپرسیدند عاشورا چیست میگفتم به روز خیلی خوب که همه فامیل خونه مادر یزرگم جمع میشدیم و ناهار میخوردیم و به عالمه خوش میگذشت ولی اگه امروز ازم بپرسن میگم یه روز خیلی بد چون دیگه امسال مادر بزرگم نیست و کسی دیگه نمیره خونشون  و من دلم هرازتا گرفنه برای از دست دادن یه روز خیلی خوب و یه مادر بزرگ خوبتر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 13:1  توسط مامان  | 

گاه گاهی نطقمان کور میشود به خوبی خودتان ببخشید

سلام نمیدونم چی بگم و از کجا فقط میدانم در حد تیم ملی گرفتاریم 

بعد از دانشجو شدن آقای همسر به دنبال راهکارهایی بودیم برای کم کردن گرفتاریها

---ماشینمان را فروختیم و تبدیلش کردیم به دو عدد ماشین که در ایام نبود آقای همسر بی ماشین نمانیم که کار ساز نبود چون سر و کله زدن سه روز کامل با سیل عظیم مشتریان ( اصلا جدی نگیرید )و هم زمان دو تا نی نی شیطون سخت بود

----- پس دنبال یه کارمند خوب گشتیم و خدا رو شکر پیدا شد و خیلی هم سریع راه افتاد و وضعیت ما خیلی بهتر شد چون اون سه روزو فقط جهت کارهای اضطراری میرفتم دفتر

------ولی حالا نوبت رسید به هزینه های سر سام آور اقامت چند روزه همسر مهربان در کیش که باعث شد یه سوییت اجاره کنن و یه اسباب کشی کوچولو به کیش داشته باشیم

------ و بدترین خاطره این ایامم که البته به خیر گذشت برخورد ما به یه صحنه تصادف در برگشتمان از کیش بود 

وقتی ملق زدنهای اون ماشینو روبرومون دیدم تقریبا همه مطمعن شدیم که کسی از اونجا سالم بیرون نمیاد ولی همین جا بود دیدم که یه خانوم پرید بیرون و یه دختر کوچولو رو کشید بیرون من تا دخترو دیدم دیگه صبر نکردمو دوییدم پیشش بابا مامانش تو شک بودن و اصلا حواسشون نبود و جیغ و داد میکردن منم دیدم از انگشهای دختره داره خون میاد اونو گرفتم تا از ماشین دورش کنم و براش میگفتم که اصلا چیزی نشده و زود خوب میشه که دستاش شل شد و افتاد رو زمین به دست و پا زدن یک لحظه قلبم وایساد و نفسم دیگه بالا نیومد تا یه آقایی  رسید و آب به صورتش پاشید چشماشو باز کرد و نفس من برگشت دیگه صبر نکردیمو اونو با مامانش که زخمی بود با ماشینمون بردیم بیمارستان و تو راهم یه عالمه باهاش حرف زدم که اسمش چیه خونشون کجاست و کی تولدشه اتاقش چه رنگیه تا خوابش نبره و مطمعن بشم سرش ضربه نخورده باشه همه جواب میداد و بعد میگفت خوابم میاد خاله یعنی اینقد حرف نزن و چشماش میرفت و من دوباره یه سوال هیجان انگیز دیگه راستی آیناز کی تولدته کیکت چه مدلیه 

و تا تو بیمارستان همه چکها انجام نشد و خیالم راحت بشه نیومدیم خونه که خدا رو شکر همه جراحات سطحی و دلیل قشهای آینازم از وحشتش بود

ولی تا رسیدیم خونه بارمان تب شدیدی کرد و تا صبح سوخت خیلی بچم ترسیده بود روزی چند بار در موردشون میگه و با تمتم ماشیناش صحنه تصادفو نشون داده و اینکه از کجای کی و به چه مقدار خون میومد

و اینکه این چند روز آینده رو میخوایم خونه باشیم البته دو گروه مهمان خواهیم داشت و یه تغییر دکوراسیون زمستانی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 14:33  توسط مامان  | 

دهكده جهاني

از دیدگاه مک لوهان دنیای امروز یک دنیای الکترونیکی است و رسانه های الکترونیکی با گسترش خود فاصله های زمانی و مکانی موجود میان انسانها را از بین برده اند . به عبارتی دقیق تر وسایل ارتباط جمعی جدید مانند تلویزیون ، رادیو ، مطبوعات ، اینترنت و ... شیوه های زندگی بشری را تحت تاثیر خود قرار داده و متحول نموده و به گونه ای جهان کنونی را به یک دهکده ی کوچک تبدیل کرده اند .

 و اما درباره خودمان. نبايد بترسيم. حصارها تا هنگامي مفيد فايده هستند که دزدان شب رو، بر زمين مي زيند، اما آن گاه که دزدان از آسمان فرود مي آيند، چگونه مي توان به حصارها اطمينان کرد؟ پس بايد از اين انديشه که حصارهايي بتوانند ما را از شرّ ماهواره ها محفوظ دارند، بيرون شد و « خانه را در دامنه آتشفشان بنا کرد. » بايد در رو به رو شدن با واقعيت، به اندازه کافي جرئت و شجاعت داشت. و پذيرفت كه ديروز ديگر باز نخواهد گشت . ودر امروز بايد زندگي كرد . اينو رو براي پدرها و مادرهايي ميگم كه ميخوان بچه هاشون مثل خودشون باشن و بزرگ بشن و يه عالمه محدوديت و آموزش مادر بزرگانه براش ميزارن و خلاصه تير كمون رو حسابي ميكشن و وقتي كه از دستشون در رفت همچين با شتاب ميرن كه عمرا ديگه بتونن بگيرنش پس دوستان تير كمانهايتان محكم نگهداريد وآرام بكشيد

  حالا ميگيد چي شده كه ياد اين مباحث جامعه شناسي افتادم و يه عالمه توبيكاري اين دفتر ازش خوندم و نطق پراكني ميكنم

 آخه ميدونيد دفتر كار من درست روبروي يك ايستگاه  ماشين خطيه كه به روستاهاي اطراف شهر سكونتمون كه البته اونم خودش ده سال پيش روستا بوده هستش ومنم كه بيكار هر روز مسافرا رو ديد ميزنم و تو اين يك ماهه باورتان نميشود از آنجلينا جوليشو ديديم تا همين خوانميگل خودمان و مهناز افشار از مد افتاده (البته به كسي بر نخوره خداي ناكرده آخه اين روزا تا لائورا و سارا هست كي ديگه مهناز افشار ميبينه )

 دهكده جهاني به همين ميگن ديگه مانتوهاي يه عالمه تنگ موهاي  كاملا براشينگ شده  كه چند ديقه يه بار هم شاله تلقي ميوفته پايين كه حسابي مدلش دستت بياد و آقايان محترمه  را هم كه نگو ديگه  خلاصه ما هر روز يه عالمه از اينها ميبينيم البته فكر نكنيد نديد بديد هستمها يا خيلي خيلي مومن كه براي چشمهاي برادرانمان كه گناه نكند نگرانيم  نهههههههه آخه توي همين شيراز خودمان يه عالمه ازشون ميبينم ولي چيزي كه برام عجيب بود توي روستايي كه شايد روزي ده تا ماشين بيشتر ازش رد نميشه چطور اين همه خوش تيپ وجود داره

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 8:18  توسط مامان  | 

کادوهای تولد

اول از همه که همون شب تولدم بهم خبر رسید دارم صاحب یک عدد جاری و یک عدد هم زن داداش میشوم هر دو هم خیلی مهربون البته هنوز من هیچکدومو ندیدم و نمشناسم ولی خوب با این فکر میرم جلو که یه وقت خدای نکرده من که هیچی ولی پوست از سر شوهران محترم نکنن   آخه میدونید متاسفانه این روزا از این موردا زیاده منم که چهار تا داداش دارم و خودمم که تنها خیلی میترسم نتونم از پسشون بر نیام  

بعد هی غر میزنم که کادو مادو به من ندادن کاد. از اینا بهتر

آقای شوشو هم که یه عدد عطر  برام خریده هر چی هم میگم چند خریدی نمیگه حالا یا خیلی ارزونه یا خیلی گرون ولی مهم اینه که خیلی خوش بوئه و از اونجایی که من خاطرات بویایی قویی دارم یاد هفته اول عروسیم و لباس محلیام میوفتم نمیدونم کدوم عطرم و یا مواد آرایشیم این بو رو داشته

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 12:3  توسط مامان  | 

امروز 30 ساله شدم

هیچ حسی ندارم 

آقای شوهر که اینجا نیست رفته دانشگاه اونم کجا کیش خوش به حالشه نه

ما هم تهناییم

نمیدونم چی میشه ولی دوست دارم یه عالمه دیگه هم خوشبخت بشم تو 30 سال بعدی

راستی از نیاز دوست خوبم تشکر میکنم دومین ساله که اولین نفری بوده که تولدمو تبریک میگه بازم مرسی


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 21:41  توسط مامان  | 

فال نیک

 

ماه من غصه چرا!؟

 ما ه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

 او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟1 چرا !؟!

 

از امروز صبح همش نمیدونماز کجا یادم مونده بود با خودم زمزمه میکردم ماه من غصه چرا ؟ با خودم گفتم حتما جایی خوندم وسرچیدم و دیدم زیباست و به فال نیک گرفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 13:22  توسط مامان  | 

اولين پست از سرر كار جديدمان

بله ما الان در دفترمان نشته ايم و به لطف و ياري خداي مهربان با گل پسرمان بارمان جون نقاشي ميكشيم با صدور تعداد محدودي بيمه نامه خودكارهايمان و همچنين كاغذهايمان روبه اتمام هست از بس بز و بزغاله و قطار كشيده ايم

و هركسم كه ميپرسه اوضاع كارچطوره ميگوييم خدا رو شكرخوبه بارمان كه عادت كرده و راحته و برسامم كه ميره مهد و راحته بعد ميگن بيمه چي ميگم آهان اون ، اونم بد نيست

از شنبه آينده هم كارمندمان كارش را شروع ميكند ببينيم چي ميشه

برميگرديم چون بارمان الان ......... داره بايد بريم يه گوشه كناري پيدا كنيم از بس از اين آبسردكنه صبح تا حالا آب خورده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 11:34  توسط مامان  |